Tuesday, 30 November 2010
Sunday, 28 November 2010
جملات منتخب رمان «بیگانه» اثر «آلبر کامو»؛
تصمیم دارم از این به بعد، جملات و سخنانی از کتاب های مختلف آلبر کامو را، که بیانگر طرز فکر و دید او نسبت به زندگی و دنیای اطراف ماست، در پست های مختلف ارائه کنم. با این کار ضمن معرفی آثار این نویسنده فیلسوف فرانسوی، خوانندگان نسبت به گوشه ای از محتوای آن اثر و نظرات وی نیز آشنا خواهند شد.
بیگانه The Stranger (1942)
مادرم امروز مرد. یا شاید دیروز... مطمئن نیستم.
من مورد هجوم خاطرات زندگی ای قرار گرفتم که دیگر مال من نبود، خاطراتی که شیرین ترین و ماندگارترین بودند.
همه ما روزی خواهیم مرد... پس مهم نیست که چگونه و چه زمانی این اتفاق می افتد.
ممکن است که مطمئن نباشم چه چیزهایی توجه مرا جلب می کند ، اما یقیناً می دانم چه چیزهایی توجه مرا جلب نمی کند.
مادرم به من می گفت تو همیشه می توانی چیزی داشته باشی که بخاطرش احساس خوشبختی کنی.
نمی دانم چرا، ولی اتفاقی در درونم افتاد. شروع کردم به دادن زدن بر سر او (کشیش زندان)، فحش دادم و به او گفتم که بیخودی برای من دعا نکند. دست بردم و یقه عبایش را گرفتم. داشتم هر چه در قلبم بود را بر سرش می ریختم، فریادهای عصبانیت و فریادهای مسرت. به نظر می آمد او در مورد همه چیز مطمئن است، درست نمی گویم؟ با این وجود، همه آن اطمینانش به اندازه تار مویی از یک زن هم ارزش نداشت. او حتی در مورد زنده بودن خود هم اطمینان نداشت، چرا که مانند مردگان می زیست...
Friday, 26 November 2010
Subscribe to:
Posts (Atom)






